بیا نگار آشنا
شب غمم سحر نما
مرا به نوکری خود
شها تو مفتخر نما
ای گل وفا حسین
معدن سخا حسین
می کشی مرا حسین
•••
تجلّی ولایتی
سرشته با گل منی
تمام هستی ام تویی
تو صاحب دل منی
آیه ی محبتی
سوره ی ولایتی
یار حق نما حسین
•••
ز کودکی دلم شده
اسیر و مبتلای تو
خدا کند که جان دهم
به یاد کربلای تو
ذکر تو عبادتم
تشنه ی شهادتم
شاه کربلا حسین
•••
چه می شود ز باده ی
ولا دهی تو شهدی ام
مدد کنی صلا زنم
که من غلام مهدی ام
کو امام منتظر
یار غائب از نظر
چشمه ی بقا حسین
•••
بیا حرارتم بده
زشعله ی محبتت
بیا و عادتم بده
به آتش ولایتت
نام تو بقای دل
ذکر تو نوای دل
یار دلربا حسین
•••
شهادت شهادت
تموم آرزومه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 13:15  توسط سعید
|
دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد
روزگار غریبیست نازنین، روزگار غریبیست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبیست نازنین، روزگار غریبیست نازنین
و در این بنبست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختوار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست
آن که بر در میکوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
(احمد شاملو)
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 20:3  توسط سعید
|
دوباره یاد توست که این دل تنها را بیدار نگه داشته است
دلم میخواهد دیوارهای رو به رویم همه پنجره شوند و من تو را در چشمانم بنشانم
چشمهایی که انتظار تو را کشیدند و برای دوری از تو و نبودنت گریه کردند
بسیاری از غمها و دردها را دیدند و حرفی بر زبان نیاوردند
باز غمگین از نبودن تو
در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده و به تو می اندیشم
ای مولای من
کاش میتوانستم تنهاییم را برایت معنا کنم
و از گوشه به گوشه های شهر و کوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم
بگذار دردهایم را فقط با دستهای مهربان تو درمان کنم
و حرفهایم را فقط با چشمان معصوم تو در میان بگذارم
که تا ابد این وجود پر گناه و این چشمهای من انتظار ظهور تو را میکشد
این چشمها را رد نکن که برای دیدار تو عجیب مشتاق است
ای ناجی تمام دل شکستگان دنیا دوستت دارم
جای پای قدوم مبارکت را بوسه باران میکنم و با اشک چشمانم شستشو میدهم
و تنها میگویم که منتظرت هستم ای مولای من
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 19:50  توسط سعید
|
1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت 2- صداي اردک اکو ندارد 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است 4- مورچه ها نمي خوابند 5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد 6- کد کشور روسيه 007 است 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي ماند 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما تغییر می کنه
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:49  توسط سعید
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 1:16  توسط سعید
|
قدر اهل درد صاحب درد میداند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، میداند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، میداند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشتهاند
آنکه نخل حسرتی پرورد میداند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هرکرا بودست آه سرد، میداندکه چیست
بازی عشقست کاینجا عاقلان در شش درند
عقل کی منصوبهی این نرد میداند که چیست
قطرهای از بادهی عشقست سد دریای زهر
هر که یک پیمانهی زین میخورد، میداند که چیست
وحشی آنکس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد میداند که چیست
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:17  توسط سعید
|
امشب دلم آرزوی تو دارد .
نجواکنان و بی آرام ، خوش ، با خدایش ،
می نالد و گفت و گوی دارد .
- تو آنچه در خواب بینند
پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو آنچه در قصرها خوانند
تو آنچه بی اختیارند پیشش
خواهند و نامش ندانند –
امشب دلم آرزوی تو دارد .
دل آرزوی تو ، و آنگاه
این بستر ِ تهمت آغشته چشم در راه
بوی تو ، بوی تو ، بوی تو دارد !
- بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ .
دل زنده ، تن شعله شوق
هولی نه ، شرمی نه از هیچ
بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کام و شب زنده داری –
ای گفت و گوی دلم با تو ، وز تو
تو رو ح روییدنی ، سِحر سبز جوانه
تو در خزان ِ غم آلود ِ زندان
چون صد سبو سبزنای بهاری
گم کرده های دلم را _ چه تاریک ! _
آیینه روشن ِ بی غباری
ای لحظه ها از تو ناب ِ سعادت
ای زندگی با تو پر شور و شیرین
ای یاد تو خوشترین عهد و عادت .
تو راز آنی ، تو جان ِ جمالی
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی
یک لحظه ساده بی ملالی
ای آبی ِ روشن ، ای آب .
تو نوش ِ آسایشی ، ناز ِ لذت ،
ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب !
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:53  توسط سعید
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه از بهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد
.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت و با عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلونزن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان او را بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید و کودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگر نیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند
.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، و نه کسی او را شناخت
.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان
(Joshua Bell) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، و قیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود
.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و اولویت های مردم بود
.
نتیجه : آیا ما در شرایط معمولی و ساعات نامناسب، قادر به مشاهده و درک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:1  توسط سعید
|
بهار
آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد
صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد
خرامان ساقي مه رو به ايثار عقار آمد
صفا آمد صفا آمد که سنگ و ريگ روشن شد
شفا آمد شفا آمد شفاي هر نزار آمد
حبيب آمد حبيب آمد به دلداري مشتاقان
طبيب آمد طبيب آمد طبيب هوشيار آمد
سماع آمد سماع آمد سماع بيصداع آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پايدار آمد
ربيع آمد ربيع آمد ربيع بس بديع آمد
شقايقها و ريحانها و لاله خوش عذار آمد
کسي آمد کسي آمد که ناکس زو کسي گردد
مهي آمد مهي آمد که دفع هر غبار آمد
دلي آمد دلي آمد که دلها را بخنداند
ميي آمد ميي آمد که دفع هر خمار آمد
کفي آمد کفي آمد که دريا در از او يابد
شهي آمد شهي آمد که جان هر ديار آمد
کجا آمد کجا آمد کز اين جا خود نرفتست او
وليکن چشم گه آگاه و گه بياعتبار آمد
ببندم چشم و گويم شد گشايم گويم او آمد
و او در خواب و بيداري قرين و يار غار آمد
کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آيد
رها کن حرف بشمرده که حرف بيشمار آمد
مولانا
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:21  توسط سعید
|
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:24  توسط سعید
|